بنفسی أنت من مغیب لم یخل منا
فدایت شوم...ای ناپیدایی که بیرون از ما نیستی...
مگر نه این است که در دعای ندبه می خوانیم ای غائبی کهغائب از ما
نیستی فدایت شوم ای دور از مایی که از ما دور نیستی...
مگر نه این است که وقتی می آیی خلایق انگشت به دهان می مانند که ما
این آقارا نه یک بار بلکه بارها دیده ایم
پس تو اینجایی... در بین ما ... ولی غایبی... یعنی نشناخته ای
نشناختن هم گناه ماست .... اما انگار من غائبم... که نمی شناسمت ...
بارها و بارها تو را دیدم ... از کنار تو ... چشم در چشم ... گذشتم...اما
نشناختمت...
ای کاش بودنت را هر لحظه با تمام وجودم حس می کردم...
ای کاش تنهایت نمی گذاشتم... ای کاش اینقدر غریب و تنها نبودی ...
ای مولای من .... بنفسی أنت...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 14:30 توسط مونا
|